نظرات ()
آشنایی شهاب با زن عموی سارا

اون سال پائیز بی نظیری داشت یا حد اقل برای سارا این طور بود چون بعد

 از اون اولین بار تقریبا هفته ای یه بار سارا و شهاب همدیگه رو تو کند...........

ملاقات می کردن و صحبتهای هر روزشون هم که رد خور نداشت .به من زنگ بزن

بالاخره سارا یه جوری هفته ای یه دفعه باشگاهو می پیچوندو چون می دید کسی

خونه زنگ نمی زنه از دفعه های بعد با خیال راحت تری این کارو می کرد  .

تازه صبح ها هم شهاب ماشین باباش رو بر می داشت و می یومد کوچه بالا یی

خونه ی سارا اینا و اونو تا مدرسه می رسوند.تعجب

 

زمستون شروع شده بودو هوا روز به روز سرد تر می شد دیگه حمل کردن

این راز برا سینه ی کوچولوی سارا سختو سنگین بود یه وقت فکر نکنین

 هیچکس از این موضوع خبر نداشتا نخیر؛ بیتا دوست عزیزی که به واسطه ی

دوستی پدرش با پدر سارا اونا از  ۴ - ۵ سالگی با هم دوست شده بودن و

همینطور پری در جریان کامل ماوقعه بودن اما برای سارا کافی نبود پنهون

کاری سارا رو خسته کرده بود ! خمیازهسارا احتیاج داشت یه بزرگتر در جریان

باشه تا بتونه باهاش حرف بزنه اما شهامت بازگویی موضوع با مادر یا پدرشو

نداشت و همین موضوع روز به روز اونو خسته تر و عصبی تر می کرد روز

 اولی که با شهاب دوست شده بود به کسی چیزی نگفت چون با خودش فکر

 می کرد لازم نیست برای یه مدت کوتاهی که می خوام یه پسرو سر کار

 بذارم آبروی خودمو به خطر بندازم اما حالا نمی گفت چون مطمئن بود اگه

 کسی متوجه بشه جدایی سارا و شهاب حتمیه و این برای سارا مرگ آور

 بود حتی فکر کردن به این موضوع نفس سارا رو به شماره می انداخت .دل شکسته

 

ماه اول زمستون بودو عمو و زن عموی سارا که خارج از ایران زندگی

 می کردن برای مسافرت به ایران اومده بودن. اونها دید دیگه ای راجع به

 دوستی پسرا و دخترا داشتن ! یه دید کاملا متفاوت که به سارا یه جورایی

امیدواری می داد که می تونن شنونده های خوبی برای حرفهای سارا باشن

 برای همین یه روز که سارا با زن عموش توی خونه تنها بودن ؛

 

سارا : زن عمو ؟!!!!!سوال

 

زن عمو : جانم ؟

 

سارا : یه چیزی بگم بین خودمون می مونه ؟سوال

 

زن عمو : بگو ! آره !

 

سارا : قوله قول ؟سوال

 

زن عمو : آره قول قول بگو چی شده ؟!

 

سارا : با بغضی که هر لحظه آماده ی ترکیدن بود ادامه داد  ! من دوست پسر

دارم .ناراحت

 

زن عمو : الهییییییییییییییییییییییییییی آخی دخترک ما رو باش . حالا چرا داری

 گریه می کنی ؟

 

سارا : آخه نمی خواستم اینجوری بشه !گریه

 

زن عمو : چه جوری ؟

 

سارا : زن عمو من برا رو کم کنی باهاش دوست شدم ولی الان واقعا

عاشقش شدم یه روز که صداشو نشنوم دیوونه می شم چیکار کنم ؟سوال

 

زن عمو : پس بگو این دخترک ما هر روز با کی تلفنی مشغوله ! تا حالا

 همدیگه رو هم دیدین ؟

 

سارا : بله یواشکی ! چند باری باشگاه نرفتم و با اون رفتم کافی شاپ ولی

 هر دفعه اینقدر استرس داشتم که صد بار مردمو زنده شدم اصلا حال نداده  .

صبح هایی هم که می رسوندم مدرسه ۵ دقیقه ای می رسیمو باید جدا شیم .

 دلم گرفته ! دلم می خواد یه بار بی دردسر ببینمش .ناراحت

 

زن عمو : خوب حالا من می خوام این پسر خوشبختی که قاپ دختر مارو

 دزدیده ببینم . کی بریم همون کافی شاپ معروف عشق کوچولو ها مون ؟

 

سارا : بریم ؟ یعنی کیا بریم ؟ مگه قول ندادین بین خودمون می مونه ؟قرار

 شد حتی به عمو هم نگین ! به همین راحتی می خوای بزنی زیر قولت ؟تعجب

 

زن عمو : نه کوچولو ؟ منظورم از بریم منو و تو و آقاااااااااااااااااا.....

راستی نگفتی اسمش چیه ؟

 

سارا : شهاب

 

زن عمو : بله می گفتم : منو تو و شهاب ! کی بریم ؟

 

سارا : نمی دونم ولی بهتون خبر می دم .خجالت

 

فردای اون روز وقتی سارا و شهاب با هم صحبت می کردن سارا موضوعو

 به شهاب گفت . شهاب که حسابی گیجو دست پاچه شده بود بانگرانی به

سارا گله کرد که چرا این کارو کردی تعجب؟ اگه به مامانو بابات بگه من چیکار

 کنم ؟ اگه دیگه نذارن ما همدیگه رو ببینیم چی ؟ سارا چیکار کردی ناراحت؟ و

 سارا به اون اطمینان داد که این اتفاق نمی یفته و گفت که از زن عموش قول

گرفته و بعد هم با هم قرار گذاشتن که فردا عصر سارا و زن عموش به بهانه ی

این که می خوان با هم یه گشتی بزنن از خونه بزنن بیرون و برن تازن عمو  با

شهاب آشنا بشه

 

فردای اون روز سارا زودی از مدرسه اومد و شروع کرد به آماده شدن هر

 چی به لحظه ی قرار نزدیکتر می شدن حال و روزگار سارا خراب تر می شد

دستاش سرد و سرد تر , زبونش خشکتر , سرش سنگین تر و خودش کرختر

اینها همه حالتهایی بودن که به تازگی وقتی سارا می خواست به دیدار شهاب

 بره بهش دست میداد زن عموکه حالتهای سارا رو می دید با لبخند سعی می کرد

سارا رو آروم کنه ولی هر چی بیشتر سعی می کرد کمتر موفق میشد نگران.

بالاخره ساعت قرار شدو اونها یه آژانس گرفتنو راه افتادن وقتی رسیدن جلو

 در کافی شاپ سارا دید مطابق معمول همیشه شهاب زودتر رسیده اونجا و داره

قدم می زنه . از ماشی پیاده شدنو سارا در حالی که دست زن عمو تو دستش بود

به طرف شهاب رفت .

 

سارا : سلام پسرک !

 

شهاب : سلام بانو !

 

سارا : زن عموی من ! زن عمو اینم شهاب !

 

شهاب : خوشبختم !

 

زن عمو : منم همینطور بریم بالا ؟

 

شهاب در حالی که از جلو در کنار می رفتو راه رو باز می کرد : بفرمائید

خواهش می کنم .

 

زن عمو جلو جلو راه افتاد . سارا هم پشت سرش , زمانی که می خواست

 از کنار شهاب بگذره شهاب دستشو دور شونه های سارا حلقه کرد و طوری

که دقیقا دوش به دوش هم قرار گرفتن شهاب اونو تو بغلش یه فشار دادو زودی

هم رها کرد تا مبادا زن عمو برگرده و اونا رو تو این وضعیت ببینهبغل .

شهاب , سارا رو از بغلش جدا کرد ولی دستهای اونو ول نکرد سارا هی اشاره

می زد که خجالت می کشه اما شهاب کار خودشو می کردو می گفت اشکالی

نداره حواسم هست نمی زارم ببینهاسترس . و همینجور که اون دوتا در حال

بحث بودن زن عمو که به سر پله ها رسیده بود برگشتو اونا رو دید سارا که

حسابی خجالت کشیده بود سرشو انداخت پائین خجالتولی زن عمو چشمکی به اونا

حواله داد و با خنده گفت : راحت باشین بچه ها دلم نمی خواد حضور من باعث

 شه شما موذب باشین. با این حرف شهاب هم ابرویی بالا انداختواز خود راضی به سارا

گفت نگفتم اشکال نداره ! سارا لبخندی زد خجالتو شهاب و زن عمو نگاهی به هم

انداختن و بلند زدن زیر خنده .قهقهه

 

وقتی روی میز منتخبشون نشستنو سفارش دادن زن عمو گفت : آخ دیدین !

من سیگارمو نیاوردم شهاب جان یه لطفی بکن و برای من یه بسته سیگار........

بگیرو بیا .  و وقتی شهاب رفت زن عمو تنه ای به سارا زدو به طئنه گفت ای

ناقلا بدک نیست ولی تو چرا اینقدر خجالت می کشی هی مثه این دختر بچه ها

سرخو سفید می شی؟ زجر کش کردی بدبختو ! امشب که من باهاتونم راحت

باشین مگه نمی گفتی دلت می خواد یه بار بدون نگرانی پیشش باشی ؟ امشب

همون یه باره.فرشته

 

و اونشب شبی شد برای خودش شهاب و سارا کنار هم نشسته بودنو زن عمو

هم رو به روشون دستاشون تو دست هم و نگاهشون تو نگاه هم بدون هیچ

 دلهره ای .خیال باطل

 

شیرینیه اون لحظه ها هنوز بعد از این همه سال وجود داره و هر بار که سارا

چشماشو روی هم می ذاره به راحتی می تونه دوباره اونا رو لمس کنه یه دو

ساعتی با هم بودنو بعد هم شهاب یه دربست گرفت و اونها رو تا خونه رسوند

 این اولین باری بود که سارا و شهاب به این وضوح تا نزدیک خونه با هم

 می یومدن و همه ی اینها از برکت حضور زن عمو بود خواب