نظرات ()
 

سلام سلام

بعد از مدتها برگشتیم منو سارا .

وایییییییییییییییییییییییی ماندانا جونم ممنون از این همه لطفت تعجب. نه من و نه سارا

اونایی که شما لطف کردی و گفتی نیستیم ولی به هر حال خوشحالیم که دوست

جدیدی پیدا کردیم . آدرس وبلاگ یا ایمیل نزاشته بودی که بهت سر بزنیم

 ولی به هر حال خوشحالیم از آشناییت .چشمک

یه کم ادامه ی داستان و کم کم پایان ماجرا .

تا اونجا گفتم که تلفن خونه ی سارا اینا زنگ خورد و پدر سارا جواب داد

ولی کسی حرف نزد . این وضعیت ادامه داشت تا چند روز بعد . هی زنگ

تلفن و جواب دادن پدر و مادر سارا و صدایی نیومدن . تا این که یه روز که

پدر و مادر سارا نبودن باز صدای تلفن بلند شد , این دفعه سارا گوشی رو

برداشت

سارا : الو ؟ سوال

سکوت

سارا : بله

سلام

سارا ساکت شد بدون این که بخواد تمام بدنش شروع کرد به لرزیدن . اشکاش

دوباره سرازیر شد . چشماش سیاهی رفت ناراحت. خودش بود . خود خودش . بعد

 از این همه مدت برای چی زنگ زده بود ؟ چه جوری روش شده بود دوباره

 به سارا زنگ بزنه ؟ شهاب بود که در نهایت پر رویی شروع به حال و

 احوال کرده بود . دوباره مزاحم تلفن کسی نبود به جز شهاب .

فقط تونست بگه :

سارا : برا چی به من زنگ زدی ؟ چرا نمیزاری زندگیمو بکنم ؟ تا کی باید

عذابم بدی ؟ من دیگه نمیتونم .گریه

شهاب : سارا ! بزار توضیح بدم

سارا : بعد از این همه وقت اومدی که توضیح بدی ؟ اون موقعی که من نیاز

 به توضیح داشتم تو کجا بودی ؟ اون موقعی که منو مثل یه آشغال انداختی

 دور توضیحی ندادی . حالا اومدی که بگی چی ؟عصبانی

و گوشی رو گذاشت .

مدتها شهاب زنگ می زد و از سارا خواهش می کرد که یه فرصت بهش بده تا

بتونه براش توضیح بده و سارا موافقت نمیکرد تا بالاخره سارا قبول کرد که یه

بار دیگه برای آخرین بار شهابو ببینه .

اون روز شهاب از در و دیوار میگفت . میگفت و میگفت و میگفت و سارا

مثل یه مجسمه ی سرد و بی روح نشسته بود روبه روی شهاب و سعی میکرد

 تا یه دلیل قانع کننده برای خودش از تو حرفای شهاب پیدا کنه ولی موفق نمیشد.

شهاب یه دفعه میگفت من مجبور بودم ! یه دفعه دیگه می گفت بابام هیچوقت

 حاضر نمی شد به ازدواج منو تو رضایت بده . یه دفعه میگفت تو حاضر نشدی

 چادر سرت کنی . یه دفعه می گفت من هنوزم دوستت دارم , من می خوامت ,‌

درسته زن گرفتم ولی نمی تونم تو رو ول کنم من عاشقتم . یه دفعه میگفت تو

 سگ داری ؛ اگه بابام میدید محال بود بیاد جلو و ... و ... و ...متفکر

شهاب می بافت و می بافت و می بافت و سارا فقط تو خودش غرق تر میشد .

همش از خودش میپرسید مگه اینا رو نمیدونست . مگه نمیدید ؟ پس چرا این

همه مدت ادامه داد ؟ چرا ٨ سال از زندگیه منو پوچ کرد ؟ اینقدر فکر کرد

که احساس کرد داره منفجر میشه و شد ! یه دفعه سر شهاب داد زد :

عصبانی

مگه همه ی اینا رو نمیدونستی ؟ پس چرا منو بازیچه کردی ؟ چرا زندگیمو

 داغون کردی ؟عصبانی

و سارا حرفی رو شنید که باعث شد احساس کنه چقدر خورد شده !

شهاب : اصلا " می دونی چیه ؟ از کجا معلومه تو که با من بودی با یکی دیگه

نبوده باشی ؟؟؟؟تعجبسبز

و سارا دیگه نمیدونست چه واکنشی نشون بده ! فقط از خودش می پرسید : من

عاشق چیه این آدم شدم ؟ به اعتبار چیش خودمو آیندمو آبرومو تو دستاش گذاشتم

و همشو تباه کردم ؟ ولی جوابی نمیگرفت .گریه

نظرات ()
حتی اگه بخواین منو بکشین هم حق دارین

سلام سلام

دوستای خوبم می دونم که هر چی بگم بازم حق با شماست . پس هیچی نمیگم

 جز اصل ماجرا .

سارا به هم ریخته . الان و دوباره . اصلا" دل و دماغ نداره که ادامه ی داستانو

تعریف کنه . من هم خیلی پا پیچش نمیشم . تا حالش رو به راه شه . درسته

 امروز و بعد از این همه وقت مطلبی که براتون می زارم کمه ولی به محض

اینکه سارا بهتر بشه براتون بیشتر می نویسم .

الانم فقط در این حد بدونید که چون بی حوصلگیه سارا مربوط به پایان داستانه

 در اینجا از اشاره به موضوع معذورم تا به وقتش .

تا اونجا براتون گفتم که سارا تمام داروها رو خورد و توی تختش به مرور

خاطراتش پرداخت .

سارا دیگه نفهمید چی شد و چقدر گذشت ؛ وقتی چشماشو باز کرد خودشو

 توی بیمارستان دید و مادر و پدرش رو بالا سرش و یه سرم هم به دستش .

گلوش هم به شدت می سوخت که بعدا" فهمید مربوط به شستشوی معدشه .

سارا سه روز دیگه رو هم در بیمارستان گذروند و مشاوره هاش دوباره شدت

گرفت و داروهاش هم دیگه در دسترسش نبود فقط سر ساعت و به تعداد

 دریافت می کرد .

تا کم کم به روال زندگیش برگشت . تا ۴ ماه از شهاب هیچ خبری نبود . بعد از

حدود ۴ الی ۵ ماه یه روز تلفن خونه ی سارا اینا به صدا در اومد . سارا خیلی

 وقت بود که با شنیدن صدای زنگ تلفن هیچ عکس العملی نشون نمی داد  . این

بار هم همونطور لمیده روی مبل بود که پدرش به سمت تلفن رفت و گوشی رو

برداشت .

پدر سارا : الو ؟

.....

پدر سارا : بفرمائید ؟

......

پدر سارا : مگه لالی ؟ چرا حرف نمی زنی ؟

.......

و گوشی تلفن قطع شد .

سارا نمی دونست چرا ولی ناخواسته قلبش می زد و گوشش تیز شده بود .

 اصلا " انگار منتظر بود که دوباره تلفن زنگ بزنه ولی نزد و اون روز گذشت .